رضا قليخان هدايت

1807

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نه بركندش ز جاى و نه باز گيرد آب * نه بگسلاند از شاخ و ندهدش دشنام به روزگار فزون‌تر شود درخت همى * مرا كميست به پيرى همى درين هنگام كرا هنر بفزايد چرا بكاهد مال * اگرنه زين دو يكى هست بر حكيم حرام در اظهار پيرى و شكستگى و ياد شباب گويد سپيدى آمد و اندر رخ او فتادم چين * كنون سزاست كه من دور گردم از بت چين به روز دولت كين از زمانه جستم باز * كنون زمانه ز من باز جست يكسره كين اسير آن شده‌ام كو اسير بود مرا * بدان زمانه چنان بد بدين زمانه چنين بسا دو حلقهء زلفى كه دست من بكشيد * كه خاك شد ز نسيمش به مشك ناب عجين بسا دهان چو انگشترى كه دو لب من * نهاده بود برو سال و مه به جاى نگين خرد اسير هوا گشته و دل آن دو چشم * روان مطيع لب و جان به چنگ زلف رهين عديلم آنكه عديل دو لاله كژدم داشت * كمند زلفش بر لاله برفكنده كمين دو ابروان سياهش كمال غاليه توز * دو زلفكان درازش كمند مشك‌آگين كنون بسان كمانست سرو قامت من * كنون بسان كمندست روى من پرچين تو دور گشته و من دور مانده از خدمت * به زندگانى آرى چه حال بدتر ازين در استهلال و مدح صاحب گويد مه گردون مگر بيمار گشته است * بناليد و تنش بگرفت نقصان سپر كردار سيمين بود و اينك * برآمد بر فلك چون نوك چوگان تو گفتى خنگ صاحب تاختن كرد * بماندش نعل زرّين در بيابان شب عيد از بر روى فلك شد * خم ابروى ماه نو نمايان * * * مگر رسم سكّه چرا كرده‌اند * ندانستمى من همى آن زمان درم از كف شه به نزع اندر است * شهادت نهندش همى بر زبان